حسن حسن زاده آملى
389
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
اين صفت كردن عرض باشد خمش * سايهء بز را پى قربان مكش گر نبودى مر عرض را نقل و حشر * فعل بودى باطل و اقوال قشر اين عرضها نقل شد لون دگر * حشر هر فانى بود كون دگر نقل هرچيزى بود هم لايقش * لايق گلّه بود هم سائقش روز محشر هرعرض را صورتى است * صورت هريك عرض را نوبتى است بنگر اندر خود نه تو بودى عرض * جنبش جفتى و جفتى با غرض بنگر اندر خانه و كاشانهها * در مهندس بود چون افسانهها كان فلان خانه كه ما ديديم خوش * بود موزون صفّه و سقف و درش در مهندس آن عرض و انديشهها * آلت آورد و درخت از بيشهها چيست اصل و مايهء هر پيشهاى * جز خيال و جز عرض انديشهاى جمله اجزاى جهان را بىغرض * درنگر حاصل نشد جز از عرض بيان : مقصود اين است كه شغلهاى انسان همه عرضاند و اين عرض قشرى است كه لب آن جوهر است ، در ايفاى آن مثالهاى متعدد آورده است . قول و فعل ما از صوم و صلاة و طواف و جهاد و درس و بحث و غيرها همه اعراضاند ولى از تكرر افعال ، جواهرى به نام ملكات در نفس حاصل مىشوند كه مواد و بذر هاى صور اخروىاند كه انسان زرع و زارع و مزرعهء خود است ، وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ « 1 » . تجسّم أعمال ، به حسب لفظ مركّب از دو كلمه است يكى دال بر جوهر كه تجسّم است ، و ديگر حاكى اعراض است كه اعمال است . اين ظاهر ، عنوان باطن است كه تجسّم اضافه به اعمال شده است يعنى از دل اعراض ، جوهر متكون مىگردد . اين تعبير شگفت از كى و از كى است نمىدانم كيف كان تعبيرى بسيار درخور تحسين است . و بعضى از تجسّم اعمال تعبير به تجسّم اعراض كردهاند چنان كه طريحى در مادّهء م ث ل « مجمع البحرين » ، و بعضى تعبير به تجسّد اعمال
--> ( 1 ) - سورهء يس 36 - آيهء 54 .